خاطره روز اول

خرید بک لینک
سلام

میخام تعریف کنم از روز اول دانشگاهم

من ساعت 7بلند شدم کارامو کردم ک زوددبریم تاساعت 8:30 اونجا باشم

خلاصه با کلی دنگ و فنگ و ترافیک و پیداکردن در شرقی دانشگاه ساعت 9 از در شمالی رفتیم تو

با مامانم پیاده شدم ک بریم دانشگاه بود و لی سالنی ک توش جشن میگرفتن نبود

وای خاکبرسرم حالا چیکار کنم !!!!

دیگ خلاصه ساعت9:30رفتیمو تو یکی از تالارا مستقر شدم و مامانم ی تالار دیگ من ک تا ساعت 11 وایساده بودم خوراکی بهمون دادنو سخنرانیو جشن ...

ساعت 11 همیارم بم گفت ک بریم دانشگاهو نشونت بدم رفتیمو تا ساعت تقریبا 12:45 کارمون تموم شدو رفتیم سلف غذاش کوبیده بود

حالا بد نبود دیگ چون گشنم بود

بعد از ناهارو ی گشت دیگ تو دانشکدمون رفتیم ادامه جشن

این دفه من رو صندلی نشستم کنار دوتا همرشته ایم ک باهاشون دانشگاهو دید زره بودیم

جشن اخری حسابی خندیدم چون ی مسابقه باحال گذاشته بودن و حالا دیگ استرسمم کمتر شده بود

با ی دختر ب اسم کیمیا آشنا شدم فک کنم بتونیم باهم دوستای خوبی بشیم

خلاصه اخر جشن از مون عکس گرفتن ب ی وضی

اومدیم بیرون ساعت 5:30 و رفتیم سراغ اتوبوس خداروشکر نسیم اونجا بود وگرنه تنها بودم تو طول راه بانسیمم گفتیم و خندیدیمو رسیدیم خونه

منم رفتم خوابیدم تا صب

Coffeedeltangi...

ما را در سایت Coffeedeltangi دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی